تبلیغات
تخته سیاه
تخته سیاه

دوستان عزیز در این وبلاگ مطالب متنوعی را خواهید دید . با گذاشتن نظرات خوشحالم خواهید کرد .

لطفا برای مسابقه ی وبلاگ برتر و دادن امتیاز به این وب ، بر روی لوگوی وبلاگ برتر کلیک فرمایید.

لطفا در نظرسنجی هم شرکت نمایید.


ریحان خانم...

ر

ریحان خانم، سر جهازی خانم جان – مادر بزرگم- بود.

به نظافت خونه می رسید و من رو تر و خشک می کرد. برام لالایی می خوند، موهام رو شونه می زد و لباس می پوشوند. لاغر و استخوانی بود و دستهاش از وایتکس و کار زیاد زبر بود و انگشت هاش غلغلکم می اورد.

تپل و مرفه و لوس، روی شمد ولو می شدم و ریسه می رفتم و ریحان خانم به ترکی قربان صدقه ام می رفت. کودکی من، با چارقد سفید، گیس های بافته ی حنا گذاشته و شلیته وتنبان گلدارش و بوی نون قندی و دوا گلی که وقتی زمین می خوردم سر زانوهام می گذاشت گره خورده.

ریحان خانم بهترین رفیق و مرهم دردهای من تا پنج سالگیم بود. وقتی پنج سالم شد اسمم رو توی اون کودکستان کوفتی با شاگرهای از خودراضی نوشتن صبح زود من رو می گذاشتن خونه ی خانم جان و می رفتند سرِ کار، ریحان خانم بهم صبحانه می داد و دستم رو می گرفت و تا سر کوچه می برد و سوار مینی بوس سرویس کودکستان می کرد.

بعد از چند روز متوجه شدم که بچه ها با انگشت ریحان خانم رو نشون میدن و به شلیته و تنبانش می خندن. برگشتم خونه و گریه کردم که دیگه نمیخوام برم کودکستان. ریحان خانم سرم را روی دامنش گذاشت و اشک هام رو پاک کرد و نصیحتم کرد که سواد یاد بگیرم تا وقتی بزرگ شدم برای خودم خانم باشم و مجبور نباشم کلفَتی کنم.

این حرف را آنقدر از ته ِدل گفت که من تا امروز دارم درس می خونم. اما اوضاع روز به روز بدتر می شد. صبحها تا سوار می شدم صدای پچ پچ و خنده توی مینی بوس می پیچید و بچه ها من رو به خاطر مادر دهاتی و پیرم مسخره می کردن. چند بار سعی کردم توضیح بدم که ریحان خانم مادر من نیست اما کسی باور نکرد.

آخرش خسته شدم. یک روز بعد از ظهر که برگشتم کیفم رو پرت کردم و سرش جیغ زدم که دوست ندارم صبح توی خیابون دستم رو بگیره و با من با اون لهجه ی دهاتی حرف بزنه. گوشه ی اطاق نشست و با گوشه ی چارقدش گوشه ی چشممش رو پاک کرد.

مادرم که آمد التماس کنان به دامنش آویزان شدم و ماجرا رو گفتم. وقتی اشک های من رو دید قول داد که فردا مرخصی بگیره و با من بیاد تا بچه ها ببینن که مادر واقعی من ریحان خانم نیست.

به اصرار من ناخن های قشنگش را لاک زد و کفش پاشنه بلند قرمزش را با آن کت و دامن شیک و کوتاه پوشید. مادرم زن زیبایی بود اما اون روز صبح که دستم را گرفت و سر کوچه ایستاد و باد گوشواره هاش رو تکون می داد به چشم کودکی من شبیه هنرپیشه های فیلم ها و زیباتر از همه ی مادرهای دنیا بود. مینی بوس رسید، مادرم من رو بوسید و در رو باز کرد، سوارم کرد و وقتی ماشین راه افتاد یک دونه از اون بوس های هالیوودی اش رو برام فوت کرد. بچه ها با چشمهای گشاد شده نگاش می کردن. وقتی روی صندلی نشستم از هیچ کس صدایی در نیومد، من اولین بازی زندگیم رو در پنج سالگی برنده شده بودم.

***

سالها گذشت و اون ماجرا فراموش شد. انقلاب شد، جنگ شد، همه چی عوض شد. خانم جان عمرش را داد به شما و ریحان خانم پیر و زمین گیر شد و برگشت خونه ی دخترش. پدرم حقوقش را تا آخرین روزی که زنده بود پرداخت. نوه اش هر ماه می اومد دم در و ماهیانه اش رو می گرفت.

چند سالی از من بزرگ تر بود، جور عجیبی بود و وقتی در رو باز می کردم سرخ می شد و نگاهش را می دزدید. مادرم پول را توی پاکت می گذاشت و احوال ریحان خانم را می پرسید. چند ماه بعد، یک روز مادرم دستم را گرفت و به محله ی تنگ و تاریکی برد که بعد ها فهمیدم اسمش سرسبیل بود. وارد خانه ی محقری شدیم و کف زمین روی فرش کهنه ای نشستیم.

ریحان خانم روی دشک سفید رنگی خوابیده بود.دستش را گرفتم، دستهاش هنوز هم زبر بود، اما رمقی به تن نحیفش نمانده بود. چند هفته بعد که نوه اش امد، وقتی مادرم پاکت پول را آورد، نگرفت. گفت که فقط آمده که خبررا بدهد. پیرهن مشکی پوشیده بود و چشمهاش قرمز بود.

سرم رو روی چارچوب در گذاشتم و اشکم ریخت. برای اولین بار توی چشمهام نگاه کرد، بعد با دست پاچگی سرش را پایین انداخت و توی کوچه ناپدید شد. چند ماه بعد شنیدیم که توی جبهه شهید شده، وقتی شهید شد شانزده سالش هم نبود.

من هنوز گاهی خواب ریحان خانم را می بینم . توی خواب گریه می کنم و ازش میخوام که من رو ببخشه ولی ریحان خانم به من اخم می کنه و دستهای زبرش را از توی دستم بیرون می کشه.

کاش اون روز، مادرم به من یاد داده بود که ارزش آدمها به آدم بودن اونهاست و زیبایی، شبیه هنر پیشه ها بودن نیست.

کاش به من گفته بود که زیبایی اینه که شبیه خودت باشی، که آدم باشی؛ که بچه هایی رو تربیت کنی که در نهایت تنگدستی پاکت پول رو نگیرن، و از سرزمین شون دفاع کنن و برای ارزش هاشون بمیرن.

کاش به منم یاد می دادن که از چیزهای خوب دفاع کنم ،

کاش اون روز؛ توی اون مینی بوس لعنتی از پیرزنی که چارقد سفیدش بوی نون قندی و مهربونی می داد و با همه ی پینه های زِبرِ دستش، لطیف ودرستکار و شریف بود دفاع می کردم.

نمی دونم، شاید اون وقت امروز همه چی جور دیگه ای بود.

دیشب باز خوابش رو دیدم، با اون چارقد سفید؛ توی حیاط برف گرفته ی خونه ی خانم جان؛ دست من را گرفته بود و لبخند می زد، کاش من رو بخشیده باشد...

 

 


سخن روز : از ابرانسان است كه  ازانسان های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند . فردریش نیچه

 


چهارشنبه 6 شهریور 1392 توسط شهناز | نظرات ()



دوستان عزیز در این وبلاگ مطالب متنوعی را خواهید دید . با گذاشتن نظرات خوشحالم خواهید کرد .

لطفا برای مسابقه ی وبلاگ برتر و دادن امتیاز به این وب ، بر روی لوگوی وبلاگ برتر کلیک فرمایید.

لطفا در نظرسنجی هم شرکت نمایید.


مولانا..
سو ء تفاهم ها...
دنیا خلوت تر از اونی بود که فکرش را می کردیم.....
سخن روز
" تخته سیاه"
پیدایم کن...
زن بودن
kisses 2000
یادمون ندادند
تو
دلی که تنها تو خداشی
ستایش...
بیا و مرا معنی کن
عاشقت شدم
دعا
حالم خراب است!
بزرگ شدیم!
عمر
خیلی وقت ها
تنها...
دوست داشتن...
چه قدر...
سعدی...
می شود...
سخن
تقدیم
زندگی من ...
برای خودم ...
تو...
سخن ...

خرداد 1394
دی 1393
آبان 1393
مهر 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391

شهناز

گیکفا(محسن)
دوست باز
هفت آسمان
بیترین
دکوراسیون
سایت تفریحی وسرگرمی همه چی، همه جا(آرش)
بازدید کننده=پول
سایت تفریحی روتیک
جام ورزش
سایبون
آوازک
بهاریست (کد موزیک)
وبیها
سیریش
دنیا در یک نگاه
سایت تفریحی فانی فاز
نما دانلود
مجله ایران من
تبادل لینک

آوای فاخته(م.ع فاخته)
مجله اینترنتی استوا
تکرار خاطره ها( مهلا)
ایران شاد
تاریخ و دانستنی های ایران(زاد چهر)
علمی
دیونه
امشبم گذشت و کسی نکشت مارا(رضا)
همه چیز...(بنیامین)
به جرم جدایی(دریا)
کرم ابریشم
کوچه پنجم
من و دلتنگی هام( م.ر)
دلنوشته های یک ذهن خطرناک
درکوچه پس کوچه های پاریس(النا)
عطش(محمد)
ادبستان ( سعید)
نقطه...
دوست(شاهین)
عاشقانه(پرستو)
The night sky ( محمد)
بی عشق (داداش سجاد)
بی نهایت
معراج
وبلاگی برای امروزی ها ( احمدی)
تنهایی (سحر)
یک استکان چای( فاطمه )
عشق زیر باران (عاشق)
خنده
زندگی بدون سختی نمیشه (دیبا)
طبیعت روستای اواشانق(حسین)
غزلی که شیطان برای من سرود(زهرا)
پسرک پیر
وبلاگ شخصی بهمن کیماسی
پسر اسفند 68(آرش)
تعبیر خواب
بدو بیا فضولی
تنهاترین همسفر(اشکان)
فریاد خفه(حسین)
هرچی که بخوای هست (علی)

دوستان عزیز به نظر شما چه آهنگی برای این وب مناسب است :






بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد


قالب وبلاگ
گالری عکس

// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);